عشق پاک من .......
بنویسم
بینم
نشیند
می خورد
نیز روشن می کند
خاکسترم ،
برد
؟
نباشم ؟
بماند ؟
کنم ؟
حتی به نوشتن از تو نیز نیاز دارم .
فقط تو را دارم
می بخشد فقط تویی

آن
گاه که با توام


من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم
دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت
نماز می خوانند .
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق . آدم با غرور
می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد .
و هر روز او متولد میشود؛
عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت
مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل
او زنده می کند ... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از
درد...! و این, رنج است.
هر لحظه حرفی در ما زاده میشود
هر لحظه دردی سر بر میدارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش میکند
این ها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشاش چه اندازه است؟
به سفارش یکی از دوستان گلم این جملات زیبا رو برای دوستان وبلاگی گذاشتم
امیدوارم که مورد پسند باشه .....

سلام باران
با آنکه زاده ابری سیاه و دلتنگ هستی
اما چه با طراوت و روح انگیزی!
بادیدنت فهمیدم میتوان از
دل سیاهی سفیدی نیز طلوع کند
همانطور که از شب روز زاده میشود
پس ایمان دارم از دل این دلتنگیهای امروزم
نظارهگر فردایی روشن خواهم بود.